ایرانی!
آزادگی و حرمت انسانی نیست
انگار پس از حمله چنگیز و عمر
در خاک وطن یک نفر ایرانی نیست!
.
نیکان
خدایا از شر نایب بر حقت بر روی زمین به این وبلاگ پناه آورده ام، در امانم دار
آزادگی و حرمت انسانی نیست
انگار پس از حمله چنگیز و عمر
در خاک وطن یک نفر ایرانی نیست!
.
نیکان
صابون شکنجه را به تن مالیدی
با دست تهی و سبز میجنگیدی
آزاد ترین پرنده بودی اما
در کنج قفس به خون خود غلتیدی
.
نیکان
آقای اراذلان و اوباش بیا
با بطری نوشابه ای در مشت بیا
با یک موتور هزار و با چوب و چماق
مانند نوادگانت از پشت بیا
.
از دوری تو غمین و نالان شده اند
از ترس درون ماسک پنهان شده اند
اصلیتشان را تو اگر می پرسی
از کوفه، ولی مقیم تهران شده اند
.
آقا تو بیا و شاخه ظلم بکن
از ریشه مزن که نه تو مانی و نه من!
چون رهبر فرزانه پس از کهریزک
از شاخ درخت ظلم برکن دو سه برگ
.
یک لشگری از سلاح روسی دارند
در دوز و کلک رگ ونوسی دارند
چون میر و مرادشان تویی، زود بیا
هر جمعه به نام تو عروسی دارند
.
با آمدنت موبایل آنتن ندهد
از ماهواره و نت هم بخاری ندمد
آقا تو بیا که گل شود آب و ببین
صدها چو ندا و خونشان روی زمین
.
این بیت به علت احترام به اعتقادات شیعیان خود سانسوری شده است
.
خود زود بیا که همدم محمودی
گویند رییس اطلاعات بودی
آقا نکند مثل مشایی ها شی
باید که مطیع امر رهبر باشی!
.
نیکان به مستی اگر این چامه بگفت
از راهروان تو، در این خانه بگفت
آقا تو خودت بیین و خود قاضی شو
زان رنج که دیده شاعر و آنچه که گفت
...
نیکان
ببخش اگه تورو به شعر شیکستم ... اگه تو دل دادی و دل نبستم
سیحه ها سر داد و زان پس گفت مام آن شهید
او "علیٍ اکبرم" را کشت، نفرین بر یزید
.
از امیر وقت روی حرمله گشته سپید
پیکر بی جان فرزند مرا پس میدهید؟
.
حاصل عمر مرا بین کو ز دستم رفته است
شمر گستاخانه میگوید: منافق کشته است !!!
.
هم علی، هم چهارده دیگر ز عشاق حسین
غرق در خون شد گلوشان حین ذکر "یا حسین"
.
در صدا سیما کنند این ماجرا را واژگون
پای جای پای شمر لعنتی دارند چون
.
گفتمش مادر، مبارک باد بر تو او نرفت
ظهر عاشورا شهیدانش شدند "هشتاد و هفت"
.
تا یزید عصر بر تخت است و کوفی زاده هست
باز میخوانند ما را خارجی و بت پرست
.
گزمه ها را باز تا دندان مسلح میکنند
تاج و تخت ابن سفیان را مقدس میکنند
.
سایه های ظلم بر این خاک حائل میشود
ظهر تهران ، ظهر عاشورای کامل میشود
.
نوجوانان وطن را غرق در خون میکنند
نیست تهران کوفه، کی مردم از این خون بگذرند؟
.
ناله زد مادر که فرزندی که دادم هیچ نیست
خون وی از خون دیگر کشتگان هم بیش نیست
.
هم شهادت نوششان، هم خَُرم آن آغوششان
کو ز خون پاک، گل گون شد "وطن" تن پوششان...
…
چامه از : نیکان . 11 محرم الحرام سال 1388 خورشیدی
کجا فرار میکنی؟
زمین زیر پات گرد
بروی کره میدوی
مدار حرکت تو صفر
.
سکون و حرکت تو هیچ
در این مدار پیچ پیچ
با آسمان نگاه کن
نمان تو بر زمین چو پیچ
.
خود زمین که تند تر
ز تو، به دور خود دَوَد
تمام جنبشت چقدر
تو را به پیش میبرد؟؟؟
.
بمان و عقل پیشه کن
که جای تو زمین دود
تو را به دور دست ها
سکون و فکر میبرد
.
نیکان
طوطی ها پشت دیوار اتاق جیغ کشان با اعصابم بازی میکردند. با خودم میگفتم حال که در شهر ما طوطیان جای قمری ها را گرفتنه اند لابد قمری من هم جایی در مشرق زمین بجای طوطیان بق بقو میکند :

طوطی هند،
آمده ای جیغ میزنی؟
دیگر مخوان که بر دل من تیغ میزنی
یارم به شرق رفت و تو از مشرق آمدی
تعویض جیغ و عشق؟
چه تدبیر محکمی!
.
...
>>نیکان<<
چند سال پیش زمانی که مثل یک کابوس شهردار روانی و بی فرهنگ تهران” در دوره اول کاندیداتوریش" رییس جمهور ایران شد شعری ساختم که هر دفعه یادم میاد افسوس میخورم که:
{{مرا کاجکی این خرد نیستی، که ام آگه از روز بد نیستی}}:
.
آنکس که رای آزاد
بر احمدی نژاد داد
باید که روز و شب را
گوید که شرم من باد
باید که دست خود را
زآرنج قطع دارد
هر روز سیخ داغی
در مفرجش گذارد
شاید اگر که گویی
گُه خورده ام به والله
ایزد تورا ببخشد
ور نه.... نئوذبالله
ملعون خاص و عامی
زایران درشت تا ریز
در هر کجای دنیا
مرغان آسمان نیز
باشد جهان باقی
سیخ و سماق و داغی
دیگ مذاب و آتش
دیگه بخون تو تا تش
.
شاید اگر بمیرم
زین غصه بهتر از آن
چون باشم و ببینم
میریند او به ایران
.
نیکان – 1385
..............................................

زندگی
.
کوه سر مست و قشنگ
جاده پر پیچ، مشنگ
دل بیچاره و تنگ
عشق بازی با سنگ
.
سخت ، مغرور و بلند
لخت، بی پستان بند
نرگسش مست و سیاه
سرمه اش از گلسنگ
.
گیسواش رود کبود
کز برش جاری بود
بافته از صد رنگ
پیچ و تابش در سنگ
.
قله اش قتلگه رفتن نیست
مردن از زندگی آسوده تر است
عشق پیچیده تراز بودن نیست
نیست بودن خود عشق است، نجنگ
.
نیکان
خب این شعرم یکم قدیمیه ولی وقتی نمیاد شعر به مخ برای خالی نبودن عریضه باید از گذشته ها گفت. مگه نه؟
ای روسپی شبزده
مرداب مهر غمزده
تامار شب ها، کوچه ها
همبستر بی مدعا
امشب سوارت میکنم
در کوچه های سرکشی
سیگار تعارف میکنی
دستی به رویم میکشی
ره را نشانم میدهی
چیزی نمیگویی به من
انگار در شهری تهی
تنها تویی، تنها تو زن
در خانه سردت ز من
گرم پذیرش میشوی
هنگام عریان تر شدن
معصوم چشمک میزنی
آغوش درآغوش هم
تا صبح مستم میکنی
از نیستی و خواهشم
بیرون و هستم میکنی
هرگز نبوسیدم ترا
هرگز مگر در دام تو
هرگز نخواهم گفت من
یک دوستت دارم به تو
تا صبح در بازوی من
گشتی و میگردانمت
در بستر تن تا سحر
میگایمت ، میگایمت
چون صبح فردا میرسد
سرد از کنارت میروم
جز چند پول کاغذی
چیزی نمیماند ز من
*(شعراز نیکان)
سراغم را گرفتی!
...
درون چاه گم کردی و رفتی
نشان مردمم کردی و رفتی
ولی امشب پس از یک سال سختی
گمان کردم سراغم را گرفتی
..
ز شور عشق جامم لب به لب شد
تمام خرزره هایم رطب شد
درون سینه ام پارتی شب شد
به جای غم همه شعرم طرب شد
..
خدایی چشم هایم دیدنی بود
خدا را خواندم شنیدنی بود
اگر عشقت کنارم ماندنی بود
تمام شعرهایم خواندنی بود
..
نمیدانم چرا میبخشمت زود
نبودت هستی ام را سخت فرسود
اگرچه رفته ام بر باد و بر رود
هرآنچه رفته از اول تهی بود
..
بیا و باده شبگیر من باش
نگو از رفتن و درگیر من باش
نمیگویم بپز آبگوشت بزباش
بیا، تنها شریک زندگی باش
...
14 شهریور 1388 – نیکان –
آزادی
...
مِه گرفته سخت
روبروی چشمهای ما
قناری ها
بوسه میگیرند بی پروا
.
سالها دنبال ناپیدا
دستهای ما،
قناری ها
عشق میبازند ساعت ها
.
از ازل گرد که میگردیم؟
وز عبودیت چه میجوییم؟
از ازل تا به ابد با ما
جستجوی خالق یکتا
.
راستی از چه نمیبینیم
در قفس عشق قناری ها؟
مَسخ آزادی، نمیفهمیم
معنی آزادی خود را؟
...
نیکان

بشنو این چامه را تو از نیکان
قول پیشینیان فِسانه مخوان
دست ضحاک در کمین باشد
پیش تر بوده، بعد از این باشد
.
داشت در کره زمین جریان
سی هزار قرن پیش از این "ایران"
کشوری رو به سوی مُلکِ خَلَق
انقلابی بزرگ تر ز فَلَق
ملتی، پرورندگان شهید
دولتی، با امام عصر رفیق
"رهبری پر فروغ و ورزیده"
دشمنان را یکی یکی دیده
و رییسی برای آن جمهور
بر سرش هاله های پر از نور
که" قدم خیر" گشته بود خطاب
ز قدومش همه زمین به عذاب
ملتی "انتریش" میدانست
هرکه از خود بَری ش میدانست
.
پیش از آن سالهای نوسنگی
انتخابات بود فرهنگی
که در آن انتخاب میکردند
از میان گزینه های چرند
در میان چنین خراب آباد
سربرآورده بود این بد زاد
با دروغ و فریب و حیله و زور
کرده بود از توان صبر، عبور
تا نمود هرچه دیو بود آزاد
فقر و فحشا، گدایی و ارشاد!
مردم دشت و کوچه و بازار
همه در انتظار دیگر یار
زانکه اینبار انتخاب کنند
دیوها را دوباره خواب کنند
.
چار سالی گذشت و پس از آن
سبز شد در وطن زمین و زمان
کوه و انسان و دشت و خودرو و من
همه بر ضد انتری به سخن
از مسلمان و کافر و هر کیش
همه با حزب سبزها در پیش
انتری با دروغ و هم نیرنگ
میزد از ترس غرق گشتن چنگ
یاورانش اگر چه بد بودند
از میان هزار، صد بودند
هیچکس دوستش نداشت ولی
یاورش بود مجتبای علی!
دست وی را فشرده بود ز پیش
"رهبر کم فروغ دشمن خویش"
.
انتخابات رو برگزار نمود
رای میداد هرکه بود و نبود
عدمی را نبود تردیدی
همه در انتظار تغییری
تا که شام سیاه بیست و دوم
آمد و داد بر جماعت خُم
گفت 70 درصد آرا
بازهم مال انتریست به ما
یعنی در شهر بین هر 10 تن
هفت تاشان هستند با این اَن
گردِ مرگی به روی ملت ریخت
شادی از پشت بام خلق گریخت
هرکه میگفت کو کجاست پس این
همه آدم که رای داد به این؟
.
صبح فردا و روزها پس از این
سیل انسان سیاه کرد زمین
میلیون ها نفر خس و خاشاک!
که ندارند از چماقی باک
همه گفتند رای ما رو بدین
به خدا نیست رای مردم این
ولی از روزگار و بخت نزار
"رهبر بی فروغ دشمن یار"
گفت تا ضرب شصت نشان بدهند
گر نرفتند خانه جان بدهند!
کرد خون گریه مام میهنمان
از " ندا" و" ترانهً" ایران
یادمان رفته بود پیش از آن
بوده ضحاک رهبر ایران
.
نیکان
.
این شنیدی، مو به مویت گوش باد
آب حیوانست، خوردی؟ نوش باد
آب حیوان خوان، مخوان این را سخن
روح نوبین در تن حرف کهن.
(مولوی)

این چکامه چند سال پیش برای عزیزی نوشته شد که هنوز هم یادش عزیزه و به خاطر علاقه من به روح این چکامه بازهم تکرار میکنم نوشتنش رو تو تارنمای جدید:
من سری دارم و صدها سودا
دوستی - عشق - هوس
همه دنیا و قفس
جنگل بارانی با کویر خالی
مستی و هوشیاری
خودشناسی و غرور
جاودان بودن و گور
همه را میخواهم
همه را میخواهم
یا به جای همه بودن ها
یا به جای هم خواسته های قلبم
اوست تنها مرهم
او
یک حادثه ساده نبود
او خدای دل بی باک من است
او فقط عشق نبود
او ضمیر تن ناپاک من است
او هوسناکترین حادثه تلخ من است
او سزاوارترین لایق لبخند من است
او شب شعر مرا داغترین قافیه بود
او به من معنا داد
او به من می آموخت
باید از دوست نوشت
باید از عشق سرود
.
نیکان
زندان
.
…
آزادی ام،
وقتی نگاهت میکنم
در برکه های روشن چشمان مشکی فام تو
در دام نا آرام تو
هر لحظه از تن خواهش
بوس و کنارم میرود
انگار در آغوش تو
شهوت ز کامم میرود
وقتی نگاهت میکنم
بالاترین لذت کنارت بودن است
تنها گناه من
به یادت بودن است
آزادی ام،
آنچه تو را از من گرفت
دست حسود خالق یکتا نبود؟
بادهء مرگ
...
حال نیکان را بگویم؟ مرده است
در خفا زهر هلاهل خورده است
نا امید و دست بر فنجان و مست
سر به گور خود فرود آورده است
...
نیست پیدا حالت روحانی اش
جام سرمستی و سرگردانی اش
خالی از امید و خود در چنگ باد
باقی عمرش ازاین پس نیست باد
...
رفته از او آنچه در آغاز بود
بر روان پاک و آگاهش درود
چامه میگوید؟ بلی، اما چه سود؟
واژه ها چون تار و"وی" در آن چو پود
...
باورش در کام تلخی، نیست شد
تلخ کامی، بام بر سر ریز شد
زیر آوارست و باکش نیست، نیست
روزن نور و نجاتش نیست، نیست
...
شرح حالش باز گویم: مرده است
"باده جام ازل" را خورده است
باده مستش کرد ، مغزش داغ شد
گوشه ای مشغول استفراغ شد
...
>>> نیکان <<<